نوشتن در مورد خودم سختم می‌آید. می‌روم صفحۀ «دربارۀ من» برخی دوستان را میخوانم و خیالم راحت میشود. آنها هم اعتراف کرده‌اند سختشان است. برخی‌شان به نوشتن تحصیلات آکادمیک و تجربیاتِ کاری‌شان اکتفا کرده‌اند و برخی دیگر مثل همین الان خودم، با نوشتن یک‌سری جملات انتزاعی و منحرف‌کردن بحث، مستقیما از خودشان چیزی ننوشته‌اند.

شاید بگویید: «توام همینا رو بگو خب.»

ولی من‌که هیچکدامشان را ندارم، باید تِز روشنفکری بردارم و نظامِ ارزشی حاکم را نقد کنم. اینطوری چطور است؟

«ما معمولا خودمان را با ارزش‌های جامعۀ مطلوبمان معرفی میکنیم. آدم‌هایی که تا دیروز در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان میگشودند، حالا قصۀ زندگی‌شان را از پشت‌کردن‌شان به تحصیلات آکادمی و به‌راه‌انداختن بیزنس خودشان می‌آغازند.»

منبر رفتن تا همین‌جا کافیست.

در معرفی اصرار داریم حتما خودمان را با دستاوردها و موفقیت‌هایمان تعریف کنیم. بیاید بپذیریم سهم ناکامی‌هایمان از زندگی بیشتر از موفقیت‌هایش است.

پس بگذارید روایت خودم را زندگی بگویم نه آن روایتی که انتظار میرود.

تا اینجای کار مانند شروعِ آهنگ‌های شجریان، نون‌خالی بود و تازه میخواهید برسید به اصل‌کاری. تازه اگر نامش را اصلِ کاری بگذازیم و نگویید: «کاش تو همون اوج چهارگوشه زمین رو می‌بوسیدی و خداحافظی میکردی.» و البته اگر اوجی هم در کار باشد.

در حال تکمیل است…

۰ پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *